تبليغاتX
مادر
در وصف مادر
 

 

باز سال نو از راه رسید گرچه هیچ چیز تفاوتی نکرده است .......

سال ۱۳۹۱ هجری شمسی بر همه ایرانیان و ایرانی دوستان مبارککککککککککککککککک

 

نوروزتان پیروز               هر روزتان نوروز

 

سعی کنیم در سال جدید با حیوانات مهربان تر باشیم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1390ساعت   توسط مریم  | 

 

ظرف غذای نذری همسایه را نگرفتم

هاج و واج نگاهم کردم

گفتم غذا پخته ام و این زیادی است..

به او نگفتم که اگر فقط ۱۰ دقیقه سر کوجه بایستد حتما یک نفر را می بیند که سطل بزرگ آشغال را می کاود برای یافتن لقمه ای نان........

دوروبرم پر است از یتیم ..نیازمند و کودکان خیابانی....

یک محل را نذری می دهید بی آنکه حواستان باشد

نیازمندان زورشان به صف ایستادن نمی رسد

و اگر هم برسد..از لباسهایشان خجالت می کشند.......

                     نذرتان قبول !

                     که هم محلی هایتان

                    از زعفران برنج نذریتان تعریف می کنند.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت   توسط مریم  | 

 

آدما تا وقتی کوچیک اند دوست  دارن برای مادراشون هدیه بخرند ولی پول ندارند...

وقتی بزرگ تر میشند پول دارند اما وقت ندارند...

وقتی هم پیر میشن پول دارند وقت هم دارند اما.........مادر ندارند

به سلامتی همه مادرهای دنیا

 

 

اگر ۴ تکه نان خیلی خوشمزه وجود داشته باشه و شما ۵ نفر باشید...........

تنها کسی که اصلا از مزه این نان خوشش نمیاد مادر است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1390ساعت   توسط مریم  | 

 

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!

بهلول گفت : می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

 

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت : این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای !!!

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش!

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمی فروشم !!!

هارون گفت : اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت : اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم!!!

هارون ناراحت شد و پرسید : چرا؟

بهلول گفت : زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت   توسط مریم  | 

 
 
آدم های ساده را دوست دارم!
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!
همان ها که برای... همه لبخند دارند!
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است!!
آدم های ساده را دوست دارم!
بوی ناب “ آدم ” می دهند
 
 
 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1390ساعت   توسط مریم  | 

 

مادرم

گرچه از تو دورم

ولی

گرمی دستانت  قلب مهربانت  چشمان خسته ات و.......

آرام بخش تن خسته من است

گرچه امسال پدر در بین ما نیست

ولی

او نیز از آن دور دست ها بر صورت پوشیده از اشکت بوسه می زند و روزت را تبریک می گوید

مادرم روزت مبارک

گرچه میدانم که میدانی و هزاران بار گفته ام

همه روز من روز مادر است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت   توسط مریم  | 

چند روزی بیشتر به نوروز نمونده

باز سال نو مثل همیشه، مثل سالهای پیش از راه میرسه

اما امسال نوروز برای من بوی قدیم رو نداره

شادابی سال های پیش تو دلم نیست

دلم خیلی گرفته خیلی

چطور می تونم بدون دیدنش ، بدون شنیدن صدای خوش آهنگش سال رو نو کنم

باورش برام سخته خیلی سخته

پدرم کاش بودی و امسال هم با شنیدن صدای گرمت دلم آروم می گرفت

امسال کی سفره هفت سین خونه رو می چینه

کی تو باغچه گل های بنفشه و سنبل و لاله می کاره

نوروز امسال بدون وجود گرم تو گرمایی نداره

نوروز امسال بدون صدای مهربونت آهنگی نداره

خدایا

پدرم رو به خودت سپردم ؛ روح او را قرین رحمت خود کن

پدرم دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اسفند1388ساعت   توسط مریم  | 

غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم

تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم

رفتی و  با رفتنت کاخ دلم ویرانه  شد

من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم.

 

پدرم آرام بخواب

دست نوازشگر خاک تو را در آغوش دارد

دوستت دارم و تا ابد با یاد و خاطراتت زندگی خواهم کرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت   توسط مریم  | 

 

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

 

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

***

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت   توسط مریم  | 



مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت   توسط مریم  |